X
تبلیغات
نماشا
رایتل
RSS

زندگینامه کربلائی احمد تهرانی

چهارشنبه 25 اردیبهشت‌ماه سال 1387 ساعت 14:47
25 اردیبهشت


 


مرحوم کربلایی یادگار مادری به نام بتول بود که در خوی مردانگی و دلیری، شهرت زیادی داشت. شاید یکی از وجوه رشد فرزند، در این سلوک پر از مرارت و ملامت، همان مادر رشید و نترس تهرانی بود، که توانست رمز عاشق بودن و حیدری زیستن را با شیره جانش، در کام این بچه بچشاند.

پدرش علی اصغر نام داشت؛ و از کاسب های قدیمی تهران بود. کل احمد آقا، همیشه برای وی طلب مغفرت می کرد و دیگر هیچ نمی گفت.

کل احمد آقا، در اصل بزرگ شده محله پاچنار، حوالی میدان اعدام بود؛ و رسم و راه زندگی را در همان کوچه و پس کوچه های تهران قدیم آموخت.

کودکی و نوجوانی

گاهی که کل احمد آقا، از ایام کودکی و خاطرات آن دوران تعریف می کردند، دریافته می شد، که عهد نوجوانی را بسیار پر انرژی و جسورانه سپری کرده اند، و در کودکی کردن و به قولی شیطنت های عهد شباب، گوی سبقت را از همه همزادان خویش ربوده و در این وادی، اسم و رسمی به هم زده بودند.

در روایتی آمده است که: « تستحب عرامه الصبی فی صغره، لتکون حلیما" فی کبره. ثم قال: ما ینبغی الا ان یکون هکذا »
« شایسته است که کودک در هنگام خردسالی بازیگوش باشد، تا در بزرگسالی صبور و شکیبا گردد.»

خود ایشان نیز در این باره می فرمودند:
« نفس من از همان کودکی خیلی چموش بود و عجیب لگد می زد. همین نفس جسور بود، که هر لحظه بار مرا سنگین و سنگین تر می کرد.»

کل احمد آقا، در مورد آن دوران می فرمودند:
« من در ایام کودکی، آنقدر شرور بودم که هر اتفاقی که در محله مان رخ می داد، و سر هر کسی که می شکست یا هر کتک کاری که در کوچه می شد، اول همه در خانه ما را می کوبیدند. گویا می پنداشتند که هر بلایی که اتفاق می افتد، زیر سر احمد است.
بعضی وقتها که پدرم از جواب دادن و راضی کردن مردم فارغ می شد، خسته و آشفته به سراغ من می آمد و فریاد می زد: کی می شود که تو ازدواج کنی و من از دست تو خلاص شوم؟!»

گاهی اوقات که سر تعریف باز می شد؛ و سخن از آن دوران به میان می آمد، کل احمد آقا با لبخندی شیرین و چهره ای شرم زده می فرمودند:
« اگر روزی دعوا نمی کردیم و با بچه محله ها بزن و بکوبی نداشتیم، آنروز برایمان نحس بود. آنقدر در مدرسه از دست من عاصی شده بودند که برای مهار کردنم، مبصری کلاس را به من واگذار کردند، تا شاید بدان واسطه مقداری آرام شوم!»

گاهی بعضی افراد از کل احمد آقا می پرسیدند که رمز موفقیت شما در سلوک چه بوده است؟ ایشان نیز در پاسخ می فرمودند:
« نفس من خیلی بی باک و لاابالی بود. هیچ نفسی را به چموشی نفس خود ندیدم. بخاطر همین هم فشار برزخی من بسیار زیاد بود. باید قدرتی پیدا می شد تا این اسب چموش را آرام کند.
مخالفت با این نفس غدار، خیلی از باب ها را برایم باز کرد.

نکته جالب در اینجاست که مرحوم کل احمد آقا، شاید از معدود اشخاصی بودند که به جماعت بزهکار و جاهل پیشه، با دیدی مثبت می نگریستند؛ و هیچ احدالناسی را به خاطر فساد ظاهر و گناهانش، مذمت نمی کردند. علی الخصوص که برنامه طغیان و ارتکاب گناه، در فواصل عهد جوانی صورت گرفته باشد.
لذا همیشه می فرمودند:
«انسان گناهکار، در ذاتش گوهر محبت را داراست. یعنی در باطن همه، نور ولایت نهفته است. هر کسی قلبا" اهل بیت علیهم السلام را دوست دارد.
اگر هم از سر غفلت، گناهی از وی سر زند، همان ولایتش دستش را خواهد گرفت و همان اکسیر محبت، توبه اش خواهد داد. خداوند بیش از این حرفها که فکر می کنیم، وهاب است.»

و صد البته که این مسئله و طرز تفکر کل احمد آقا، ریشه در همان تجربه شخصی ایشان داشته است. یعنی همان چموشی کودکانه و سرکشی ایام جوانی، که تا پانزده سالگی در وی رخنه کرده بود؛ و درست پس از ملاقات با اولیای حق و تجلی محبت الهی در خزانه دلش، به نور معرفت و محبت مبدل گردید.

محبت قلبی به اهل بیت - ع

کل احمد آقا در خصوص این جریان نهفته می فرمودند:
« چهار ساله بودم که وقتی با پدر و مادرم به دیدن دسته عزاداری حضرت سید الشهدا علیه السلام می رفتیم، به محض دیدن دسته و علم و کتل امام حسین علیه السلام، دیگر خودم را گم می کردم از همان طفولیت، اسم امام حسین علیه السلام دلم را با خود می برد. و چیزی را به شیرنی امام حسین علیه السلام نمی شناختم.
همیشه در بین دسته عزاداری گم می شدم. شبی نبود که پدر و مادرم در میان کوچه و بازار به دنبالم نگردند. اصلا" قوت و اراده ای در خود نمی دیدم. دسته که می رفت من هم می رفتم.»
اما هنوز این محبت، درکنار آن چموشی ها و ناسازگاری ها جهتی نداشته و به بلوغ شایسته خود نرسیده بود.

یادی از عارف بزرگ حاج محمد صادق تخته فولادی

در کتاب مصباح الشریعه از حضرت صادق علیهم السلام منقول است که می فرمودند: ( اطلب مواخاه الاتقیاء و لو فی ظلمات الارض و ان افنیت عمرک فی طلبهم، فان الله لم یخلق افضل منهم علی وجه الارض بعد النبیین علیهم السلام و ما انعم الله تعالی علی العبد بمثل ما انعم به من التوفیق بصحبتهم).
« پیوسته در جستجوی دوستی با پرهیزگاران و حق پرستان باش! هر چند که در ظلمات زمین پنهان باشند؛ گرچه زندگی خود را بر سر این کار بگذاری. زیرا خداوند متعال پس از پیامبران، آفریده ای عزیزتر و برتر از پرهیزگاران و حق پرستان بر روی زمین خلق نکرده است. و خداوند هیچ نعمتی همچون توفیق همنشینی با آنان را به بنده اش عطا نکرده است.»

چه بسا دیده ایم و خوانده ایم در احوالات اولیایی که در ابتدا، کوچکترین انسی با حضرت حق نداشتند؛ و دربارگاه ملکوتی باریتعالی منزلتی نیافته بودند؛ و ناگهان پس از ملاقاتی شگفت با حکیمی عارف، قلبشان منقلب شده؛ و سراچه دل را به آشیانه قاصدان وحی تبدیل کرده اند.

شرح زندگانی عارف جلیل القدر حاج محمد صادق تخته فولادی ، استادحاج شیخ حسنعلی نخودکی اصفهانی، نیز بر این سبیل و طریق رقم خورده است. بر آن گونه که ناقلان گفته اند، در ابتدای امر این رنگرز اصفهانی جهالت و عیاشی را سرمشق امور خویش قرار داده و با هم چیز و همه کس مأنوس و آشنا بود، مگر یاد حضرت دوست.



روزی از روزگاران که بر اساس عادت مألوف و همیشگی برای عیش و نوش و خوش گذرانی، و به همراهی دوستانش، به خارج شهر می رفت، در محله تخته فولاد با پیری به نام بابا رستم بختیاری برخورد می کند که سر در جَیب مراقبت کشیده و از غیر دوست، دیده عنایت و طمع بریده است.

آن جماعت غافل، از روی مزاح و تفرج، با وی در می آمیزند، و بساط بذله و شوخی را می گسترانند، اما زمانی که پاسخی دلچسب از آن پیر فانی دریافت نکردند، مأیوس شده و سر در راه خویش گرفته و بازگشتند.
اما در همان لحظه بابا رستم، سر بر می آورد و خطاب به محمد صادق می گوید: « عجیب جوانی هستی! حیف از تو و جوانی تو! ...»
این کلام، آنچنان حاج محمد صادق را مشوش و منقلب می کند، که فکر دیار را از سر بریده و سه روز و سه شب در برابر آن پیر منزوی، زانوی ادب زده و ساکت و سر بزیر بر جای می ماند و هیچ نمی گوید.
نَفَس پیر حقیقت مآبی چون بابا رستم، سنگ آذرین سینه جوان را به گوهری آتشین مبدل کرد. به گونه ای که تا چند سال پس از آن ماجرا، حاج محمد صادق تخته فولادی به درجاتی می رسد که علمای آن دوران برای بهره گیری از نفس روحانیش، ساعتهای زیادی را در انتظار به سر می بردند، تا لحظه ای را هر چند اندک و ناچیز، از معنویات آن پیر فرزانه بهره مند گردند.

نخستین استاد

نخستین استاد و رهبر کل احمد آقا، بنا بر آنچه از آن یاد می کردند، روحانی جلیل القدری بنام سید یحیی سجادی بود.
بزرگی که از او کمتر یادی به میان آمده است . کل احمد آقا، شروع حرکت خویش را بواسطه عنایت و نَفَس ولایتی ایشان دانسته و در این خصوص می فرمودند:
« پانزده ساله بودم که شبی، عمویم دستم را گرفت و به مسجد سید عزیزالله برد. ماه رمضان بود و روحانی بسیار خوش منظری بنام سید یحیی در آنجا منبر می رفت.
در همان شب اول که پای منبر او نشستم، کار تمام شد و مُهر جنون را بر پیشانی من کوبیدند.
هر کلامی که از دهان سید یحیی بیرون می آمد، وجود مرا به آتش می کشید. آن لحظه ای که سخن می گفت، مرا در پای منبرش می سوزاند. آقا سید یحیی، سوختن را به من آموخت؛ و در اصل، او بود که مرا راه انداخت.»

کل احمد آقا، پیرامون سخنانی که درباره سید یحیی داشتند، خاطره ای را از ایشان بیان می نمودند که ظرافتی بیاد ماندنی در خود نهفته داشت. ایشان می فرمودند:
« روزی سید یحیی بر روی منبر فریاد زد:
ایها الناس، قوم یهود بعد از موسی علیه السلام گفتند که، عزیر پسر خداست. مسیحیان نیز بعد از عیسی علیه السلام گفتند که، مسیح پسر خداست.
اما این امت رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم و مسلمان، بعد از هزار و چهار صد سال، آنقدر پیشرفت کرده اند که می گویند پول خود خداست.! »


درگذشت استاد

« وقتی سید به رحمت ایزدی واصل گشت، بازار تهران مثل روز عاشورا تعطیل شد؛ و جمیع اهل بازار و کسبه و طلاب، برای تشیع جنازه وی آمده بودند.
در میان تشییع جنازه، پرده ها کنار رفت و سید را در عالم معنا مشاهده کردم که هیچ اعتنایی به این جمعیت نداشت.
بعد سید سرش را بلند کرد و گفت: این جماعت را می بینی؟ اینها فقط دنبال دنیای خودشان هستند. و سپس دوباره سرش را به زیر انداخت.»



ملاقات با جناب شیخ رجبعلی خیاط

کل احمد آقا، در این باره می فرمودند:
« بعد از مرگ آقا سید یحیی، در مغازه ای شاگردی می کردم. روزی به کار مشغول بودم که شخص نورانی و وارسته ای که همان شیخ رجبعلی خیاط بود، وارد مغازه شد .
فرمود: داش احمد، چرا به جلسات ما نمی آیی؟
من هم در جواب، این دو بیت شعر را به عرض رساندم که:
دل گفت: مرا علم لدنی هوس است / تعلیم نما، اگر تو را دسترس است!
گفتم: که الف، گفت: دگر هیچ مگو! / در خانه اگر کس است، یک حرف بس است

شیخ فرمود: یعنی چه؟
عرض کردم: ما آمده ایم تا مظهر جمیع صفات و اسمای الهی شویم، که مجموعه همه آنها الله است.
حکمت و مقصود از آمدن ما در این خلاصه می شود که مظهر الله بشویم و بس.
شیخ یک نگاهی به قد و بالای من انداخت و گفت: جل الخالق! دنبال من بیا! و ما را هم با خودش برد.



خصوصیات اخلاقی جناب شیخ

گاهی که از کل احمد آقا در خصوص شیخ و حالاتش سراغ می گرفتند، ایشان در پاسخ می فرمودند:
« شیخ یعنی سخاوت، انسانیت....، صفت او در خدمت به فقرا، عجیب بود. همین مقدار بگویم که شب ها از فکر فقرا، بیخوابی می کشید.
بارها به دوستانش می گفت: جیب من و شما یکی است و فرقی نمی کند. هرگاه که پول احتیاج داشتید، من در اختیار شما هستم و تعارف نکنید.
بارها و بارها می دیدم که به خاطر مردم گریه می کند و برای رفع حاجاتشان چله می نشیند.
یک صفت عجیبی که در شیخ ظاهر بود و در کمتر کسی دیده می شد، این بود که اگر کسی را در حال معصیت می دید، در گوشه ای می نشست و ساعتها به حال وی گریه می کرد و پیش خدا ریش گرو می گذاشت، تا شاید خداوند از سر تقصیرات آن شخص بگذرد.

زمانی که عملکرد خلق الله را می دید، دلش می سوخت و گریه کنان می گفت: رفقا، این میوه ای توحیدی را ببینید که چگونه در دام این دنیا می پوسند؟! چرا خداوند ولیش را نمی رساند، تا مردم اینگونه غرق در خودشان نشوند؟


نصیحت استاد

ایشان می فرمودند:
« بعد از اولین ملاقات با جناب شیخ، قرار بر آن شد که به جلسه ایشان برویم. وقتی به خدمتشان رسیدیم، ایشان رو به قبله نشسته و مناجات می خواندند.
جناب شیخ عادت داشت که در ضمن دعا خواندن و مناجات، جملاتی بگوید که تنها اهلش آنرا دریافت می کردند.
من هم در همان جلسه، پشت سر ایشان نشستم و با وی هم نوا شدم.
در میان دعا، شخصی وارد مجلس شد که در ظاهر، هیچ شباهتی با دیگر شاگردان شیخ نداشت.
ریشهایش را تراشیده بود و با کلاه و لباس مخصوصی وارد مجلس شد. من هم در همان حال و هوای جوانی با خود گفتم که این شخص، با این سر و وضع، اینجا چه می خواهد؟
درست به محض آنکه این مطلب در ذهنم خطور کرد، شیخ مناجات را رها کرده و با صدای بلندی فرمودند: تو به ریشش چه کار داری؟
اگر ریشش را تراشیده، در ازای آن دو صفت خوب دیگر دارد، که ریش داری مثل تو، از آن بی بهره است.
پس مال اون به تو می چربد ... و دوباره مناجاتش را ادامه داد.»





مژده رحمانی

کل احمد آقا خود در خصوص دوران جوانی و ایامی که در خدمت جناب شیخ بودند می فرمودند:
یک بار در همین احوالات بودم، که شیخ با شتاب به سوی من آمد و فریاد زد: داش احمد، به خودت ببال! که خدا، خودش را هم روزی تو کرد. بگو دیگر چه می خواهی؟ و گریه کنان برگشت.»


تذکر استاد

کل احمد آقا، قبل از ملاقات با آسید یحیی، کفش زنانه می دوخت. سر کارگر کارگاهی بود و آن شغل نیز، بهره مادی خوبی برای او داشت. اما روزی از روزها، آقا سید یحیی، در حالی که کل احمد آقا هنوز شغل خود را به وی نگفته بود، بر روی منبر فریاد زد که: « آهای کسی که کفش زنانه می دوزی، اگر زنها، با این کفشهایی که تو برایشان درست کرده ای، به مجالس گناه رفته و در برابر نامحرم جلب توجه کنند، تو در گناه آنان شریک هستی.»

کل احمد آقا می فرمودند:
« من هم به محض آنکه این دستور را از سید یحیی شنیدم، همانجا آن کار را کنار گذاشته و به سراغ کفاشی مردانه رفتم؛ و دوباره از صفر شروع به کار کردم.»


مرحوم میرزا تقی

یکی از اولیا و اوتاد نابغه زمان که در هیچ دفتری سخن از مقامات و حالات وی به میان نیامده است، جناب آقا میرزا تقی بود، که گاهی در همان محله های تهران او را آمیرزا تقی خان خطاب می کردند.
شخصیت وی بسیار عجیب و منحصر به فرد بود میرزا عجوبه ای بود که هر کسی او را نشناخت و به درجات معنویش واقف نگشت. او از اولیایی بود که در لباس فقر و گدایی، به جهانی طعنه زد؛ کل احمد آقا درباره ایشان می فرمودند:
« در تمام عمر، کسی را در توحید مطابق میرزا سراغ نداشتم. میرزا آنقدر در ریاضت و فشار مادی بسر می برد که مجبور بود، شب ها را تا صبح در کوچه و خیابان سپری کند؛ و تا پایان عمر، از نعمت زن و فرزند محروم بود. فقر آنقدر بر میرزا سیطره دشات که لباسهایش از فرط کهنگی، بدن نما شده بود.»

کل احمد آقا در خصوص نحوه آشنایی و اولین برخوردشان با میرزا نقل می کردند که:
« مدتی پس از آشنایی با جناب شیخ، در امامزاده داوود علیه السلام آمیرزا تقی را ملاقات کردیم. یکی از شاگردان شیخ، میرزا را به من نشان داد و گفت: این هم، لنگه شیخ است.

پس از مدتی، در مسجد آیت الله شاه آبادی، میرزا را دوباره ملاقات کردم. ایشان زمانی که مرا دید، فی البداهه و بی هیچ مقدمه ای پرسید:
فلانی، در چه حالی؟
در جواب ایشان گفتم: اگر با او باشم، خوشم.
میرزا نیز فرمود: ان شاء الله ، می بینم که هستی.»




منش اولیا

یکی از وجوه شیفتگی مرحوم کل احمد آقا نسبت به میرزا، دیدگاه رفیع و سعه صدر آن بزرگوار، در برابر آفرینش و تقدیرات عالم هستی بود.
نگرشی که تنها برگرفته از مقام تسلیم و عبودیت اولیای مخصوص خداوند است.
ایشان در این خصوص می فرمودند:
« میرزا مرد عجیبی بود. هر چیزی را لو نمی داد و بسیار رندانه عمل می کرد. من خیلی به احوالاتش افسوس می خوردم؛ و از اوضاع پریشان و درهم ریخته او بسیار ناراحت بودم.
تا آنکه یک روز بعد از نماز، به همراه ایشان از مسجد بیرون آمدیم. وقتی که کفش هایمان را با هم به زمین انداختیم. ناگاه میرزا در برابر چشمانم غیب شد و همان لحظه، در آن طرف خیابان خود را به من نشان داد.
او با این کار می خواست به من بفهماند، که قدرت های زیادی دارد، اما مصلحت و تقدیر خداوندی بر آن واقع شده است، که شب ها را در کنار خیابان بخوابد؛ و روزها را نیز به دوره گردی سپری کند.
در مجموع خیلی مرد فوق العاده ای بود و نظیر نداشت.»

کل احمد آقا می فرمودند:
« میرزا در فقر عجیبی سیر می کرد. آنقدر بیچاره بود که کسی حتی به چشم گدا نیز در او نظر نمی انداخت. هر از چند گاهی، به صورت اتفاقی کسی به او کمکی می کرد.
یک روز که به حال نزار و بیچارگی او افسوس می خوردم؛ و از شدت فشار مادی او در درون احساس ناراحتی می کردم، پرده ها کنار رفت و در عالم معنا مقام رفیعی را به من نشان دادند که همگان حسرت آن مقام و درجه را می خوردند. در همان حال به من الهام شد، که این مقام را برای کسانی قرار داده شده که به میرزا کمک می کنند و به او خیر می رسانند. »


اوضاع خانوادگی

از سخنان کل احمد دریافته می شد، که خانواده ای نسبتا" تجمل گرا داشته، که تنها آرزویشان در این خلاصه می شد، که یگانه پسرشان، برای خود تاجر بزرگی شود.
اما زمانی که مشاهده کردند که نوباوه دلبندشان روزها را در گوشه ای از مغازه، آرام می نشیند و به دور از هیاهوی اهل دنیا، دیوان حافظی در دست گرفته، لاجرم از او و آینده اش مأیوس شده و با وی قطع رابطه کردند.


سفر به کربلا

ایشان در این باره می فرمودند:
« در آن روزها شوق حضرت سیدالشهدا علیه السلام جانم را می سوزاند؛ و دلم برای حرمش پر می زد.
ولی پولی نداشتم، تا با آن عازم کربلا شوم؛ و خیلی لحظات ناراحت کننده ای بود. در همان ایام حضرت سیدالشهدا علیه السلام به من عنایتی فرمودند که باعث شد فردای آن روز ، مقدمات سفر فراهم گشته و عازم حرم آسمانی حضرت شوم.»

سفر اول ایشان به کربلا و نجف شش ماه و سفر دوم سه ماه و سفر سوم یک ماه به طول انجامید؛ و نیک مشاهده می شد که تا پایان عمر شریفشان، در حسرت سفری دیگر به سر می بردند؛ و انتظار فرج و گشایشی دوباره را در دل می پروراندند.


هجرت به قم

جناب کل احمد با تسلیم به مشیت الهی برای ادامه زندگی بار سفر بسته و عازم قم می شوند و طی سی سالی که در قم ساکن بودند، غیر از اداره مجالس اهل بیت - ع - و تربیت شاگردان اهل دل، به کار دیگری مشغول نبوده و تمامی هم و غم ایشان معطوف به این امور بوده است.
یکی از روحانیون ارادتمند ایشان نقل می کردند که بعد ازظهر اغلب روزها، کل احمد آقا به همراهی گروهی از دوستانشان، به مدرسه فیضیه آمده و در کنار حوض مدرسه می نشستند؛ و جمعی از طلاب علاقمند نیز دور ایشان حلقه زده و سوالات خود را با ایشان در میان می گذاشتند.
یکی از همان روحانیون می گفت: طلبه ها سؤالاتی از ایشان می پرسیدند، که پاسخ دادن به آنها احتیاج یه یک سری مطالعات گسترده، در زمینه های مختلفی چون فلسفه و اصول و عقاید داشت.
اما کل احمد آقا، با چند بیت شعر ساده و چند جمله شیرین کوچه بازاری، آنچنان این معضلات فکری را حل می کردند، که حیرت همگان را بر می انگیخت و هر چند دقیقه یکبار، صدای احسنت احسنت طلبه ها، فضا را مجذوب خود می کرد.

وفات

جناب کربلایی احمد در بستر بیماری


کل احمد آقا ، پس از هشتاد سال تنها و مهجور و خسته در این بیغوله بی مروت دنیا، که الحق اسمی به غایت با مسمی بر خود دارد، دار فانی را وداع گفت .

خود در این باره می گفت:
« برات مرگ را برای سالیانی پیش پیچیده بودند. اما شب موعود، ورق برگشت و امر شد که باز هم بمانم . فقط از او می خواهم، تا دیگر این بار به وعده اش وفا کند، که ذائقه ام بی اندازه از این دنیا تلخ شده است.»

و همین گونه نیز واقع شد، یعنی قبل از آنکه پشت پا به این دایره بی اقبال زده و به دیار باقی بشتابد، به همسر مهربان و انیس لحظات دلتنگی و خستگی هایش، این مهم را بشارت داده و فرموده بود که:
« تا دو ماه بعد، عازم سفر آخرت خواهم شد؛ و در این زمان باقی مانده، خداوند درهای بلا و بیماری را بر من می گشاید.»

و همان گونه که نوید این وقایع را داده بود، در دو ماه پایانی عمر بالاخره، در تاریخ 8/11/1379 در بیمارستان خاتم الانبیاء علیها السلام تهران و در حالی که هفت روز آخر عمر را حتی یک قطره آب هم ننوشیده بود، با لبی تشنه، همانند ارباب تشنه لبش حضرت ابا عبدالله الحسین علیه السلام، به دیار لقا و بقا شتافت و اکنون تربت پاک بی ریای او، در قبرستان شاهزاده احمد بن قاسم در قم محل تجلی و نور افشانی است.


پس از وفات

در تاریخ 13/5/1381 درست یک سال و نیم پس از درگذشت کل احمد آقا، یکی از اعیان قم به نام ارباب تقی فرهادی مفتخر، به رحمت خدا رفت.
بنا بر آن شد که ایشان را در یکی از قبرهای بستگانشان، دقیقا" در پایین پای کل احمد آقا، به خاک بسپارند.
به شهادت گروهی از نزدیکان آن مرحوم، زمانی که قبر آقای فرهادی را برای مراسم تدفین آماده می کردند، ناگهان دیواره مقبره کل احمد آقا فرو ریخت؛ و مقداری از پیکر پاک ایشان نمایان شد؛ و به یکباره همگان با جنازه ای سالم و با طراوات روبرو شدند. شاهدان آن منظره، با شگفتی تمام می گفتند که کفن و جنازه کل احمد آقا، آنقدر تازه و سالم نشان می داد که گویی همن روز دفن شده است؛ و به هیچ عنوان، نشانی از کهنگی و فرسودگی در خود نداشت.
یکی از حاضرین می گفت که من حتی انگشت های پای ایشان را هم که به هم بسته شده بود، به وضوح مشاهده کردم؛ و عظمت و بزرگی این مرد، مرا به شدت تحت تأثیر قرار داد.
برادر مرحوم فرهادی نیز می گفت: لحظاتی قبل از دفن برادرم، زمانی که ما برای اتمام کارها، به داخل قبر رفتیم، باز مقداری از دیواره مقبره سوراخ شد و کفن کل احمد آقا را در کمال طراوات و تازگی مشاهده کردیم.




برکات مجالس امام حسین - علیه السلام
گریه بر سیدالشهداء - علیه السلام
سلوک عشاق
زیارت قمر بنی هاشم علیه السلام
شعر حافظ در وصف حضرت ابوالفضل علیه السلام
ترک دنیا
محبت دنیا
مرشد ادیب
ما روزی خودمان را خوردیم
حکایت بلا و مرحوم تزودی
مرد خدا در برزخ
تسلیم در برابر مشیـت خدا
کشتی نجات
ظرفیت بلا
توکل مغز توحید
دشنام خالصانه
منفعت دنیا و قبولی عمل
تاثیر ظلم
دست بالای دست بسیار است
بت نفس
ریاضت بی نتیجه
ملاقات با آیت الله بهاءالدینی
غیبت ، مولد تاریکی
تاثیر غیبت
علت کراهت غیبت
امان از کمی توشه
امام رضا علیه السلام و زائران مخلص
تاریکی حرم
دعا برای فرج



برکات مجالس امام حسین - علیه السلام

ایشان همیشه به دوستان و نزدیکان سفارش می کردند که:
« سعی کنید تا پایتان را از کشتی حضرت سید الشهدا علیه السلام بیرون نگذارید؛ و دائما" به امری از امور دستگاه امام حسین علیه السلام مشغول باشید.
آشپزی، چای دادن، سینه زدن، کفش جفت کردن و ... تا بواسطه آن، از همه شیعیان دستگیری شود. و الا حساب و کتاب آنطرف، دقیق تر از این حرفهاست.
تمام این عزاداریها و مجالس و روضه ها، برای این است که فاسق و فاجر و مؤمن، همگی بر سر سفره احسان سیدالشهدا علیه السلام نورانی شده؛ و مورد مرحمت حضرت باریتعالی قرار گیرند.
احیای مجالس اهل بیت علیهم السلام و یاد آنها، علاوه بر اینکه مؤمنین را شیرین می کند، عبادت نیز به شمار آمده و عاقبت به محفل انس و الفت بین مؤمنین نیز تبدیل می شود.
خود من، هر چه را که در این عالم دیده ام، یک گره کوری دارد که باز شدنی نیست، غیر از روضه امام حسین علیه السلام.»

همچنین می فرمودند:
« از عالم غیب به کل موجودات، خیری جاری می باشد که وصف ناشدنی است؛ و هر کس که مجالس اهل بیت علیهم السلام را احیا کند، در این خیر شریک خواهد شد.»

و باز سفارش کردند که:
« زمانی که احیای مجالس اهل بیت علیهم السلام را می کنید، حتما" باید با سور همراه باشد، تا مجالس شگون بیشتری پیدا کند.»


گریه بر سیدالشهداء - علیه السلام

مرحوم کل احمد آقا نیز، به این نکته شگرف اشاره کرده و می فرمودند:
« هر کس قطره ای خالصانه برای امام حسین علیه السلام گریه کند، خداوند درهای جهنم را تا ابد بروی او می بندد.
زیرا خداوند که تنور حمام نساخته، تا درونش آدم بسوزاند! او می خواهد که به بهانه ای از سر تقصیرات این یک مشت خاک بگذرد؛ و گریه برای امام حسین علیه السلام، بهترین بهانه است.»
در این میان شخصی از ایشان پرسید که: آقا جان، بر طبق فرمایشات شما، خداوند از گناهان همه خلقش به واسطه گریه بر سید الشهدا علیه السلام خواهد گذشت.
پس دیگر عذاب الهی و عقاب، چه معنا و مفهومی خواهد داشت؟
ایشان نیز در پاسخ فرمودند:
« خداوند، آن طرف ( قیامت) همه اعمالت را به رخت می کشد. وقتی که نمایش کردارت را دیدی و حسابی شرمنده شدی، آن وقت است که تو را می آمرزد.»


سلوک عشاق

ایشان می فرمودند:
« روزی به همراه جمعی از رفقا، در خدمت آمیرزا تقی نشسته بودیم. یکی از دوستان به میرزا گفت:
به نظر شما، سر موفقیت شیخ رجبعلی در سلوک چه بوده است؟
میرزا هم در عالم معنا تصرفی کرد و گذشته شیخ رجبعلی را به آن شخص نشان داد.
لذا او مشاهده کرد که جناب شیخ در جوانی، پا برهنه و بر روی برف ها، به طرف مجلس عزاداری حضرت سید الشهدا علیه السلام حرکت می کند.»

زیارت قمر بنی هاشم علیه السلام

در رستاخیز اکبر، حضرت رسول اکرم صلی الله علیه و آله به جناب امیرالمؤمنین می گویند:
یاعلی، به فاطمه علیها السلام بگو که برای شفاعت و نجات امت من در فزغ اکبر، چه تدبیری دارد؟
حضرت مولی امیرالمؤمنین علیه السلام به بی بی فاطمه زهرا علیها السلام آن پیغام را ابلاغ می کنند؛ و آن بانو می فرمایند: ( یا امیرالمؤمنین علیه السلام، کفانا لاجل هذا المقام الیدان المقطوعتانا من ابنی العباس)
« ای امیرالمؤمنین، برای ما در مقام شفاعت، دو دست بریده پسرم عباس بسنده و کافی است.»
ارادت و محبت مرحوم کل احمد آقا به ساحت مقدس باب الحوائج، حضرت ابوالفضل العباس علیه السلام، فوق العاده لطیف و دیدنی بود.
ارادت به شاهزاده ای که ویژگیهای روحی او، مجموعه ای است از هیبت حیدری و حلاوت حسینی که با هاله ای از مظلومیت فاطمی عجین شده است.

مرحوم کل احمد آقا در توصیف جذابیت عباس بن علی علیهما السلام می فرمودند:
« امام حسین علیه السلام بین المللی است. اما نمی دانم که در عباس علیه السلام چه ملاحتی نهفته است، که به خاطر آن، همه خلق برایش دست و پا می شکنند؟

ایشان در خصوص مقام رفیع حضرت ابوالفضل علیه السلام در نزد برادر بزرگوارشان، خاطره ای را به این مضمون نقل می کردند که:
« درکربلا که بودم، روزانه دو بار به زیارت امام حسین علیه السلام می رفتم و در ازای آن فقط یک بار به زیارت حضرت ابوالفضل علیه السلام شرفیاب می شدم.
پس از مدتی که به این منوال گذشت، یک روز حضرت جلوه ای عنایت کرده و فرمودند: برادرم عباس در نزد خداوند متعال، مقام و منزلتی دارد، که تمام شهدا به آن مقام غبطه می خورند.
سعی کن هر اندازه که به زیارت من همت می کنی، به همان اندازه هم، به زیارت برادرم عباس بروی!»
مرحوم کل احمد آقا، می فرمودند:
« هر گاه به کربلا رسیدید، ابتدا به حرم ابوالفضل العباس علیه السلام مشرف شوید؛ و پس از آن به زیارت سالار شهیدان قیام کنید! زیرا هر کسی که قصد ورود به قلعه ای را داشته باشد، ابتدا از درگاه و باب آن وارد می شود؛ و عباس بن علی علیهما السلام، باب حضرت سیدالشهدا علیه السلام است.»


شعر حافظ در وصف حضرت ابوالفضل علیه السلام

مرحوم کل احمد آقا نقل می کردند که:
« روزی جناب شیخ به من فرمودند:
در عالم معنا، روح خواجه حافظ شیرازی را مشاهده کردم که بسیار منبسط بود.
خواجه رو به من کرده و گفت: من غزل شاه شمشاد قدان را، در وصف ماه منیر بنی هاشم حضرت ابوالفضل علیه السلام سرودم. و از این امر خیلی مسرور بود.»




ترک دنیا

کل احمد آقا می فرمود:
« شیخ محمد حسین زاهد، منبری معروف آن زمان، خانه مستقلی برای زندگی نداشت. دیوارهای منزلی را هم که اجاره کرده بود، ریخته و نم زده بود؛ و به هیچ وجه، جای مناسبی برای ایشان نبود.
زمانی به او گفتم که اگر مقدور است، برای خودتان خانه ای دست و پا کنید، تا لااقل، جای ثابتی داشته باشید و دوستان راحت تر از شما بهره ببرند.
شیخ نیز در پاسخ گفت: زمانی که شما به مشهد می روید، آیا برای این چند روز زیارت، خانه ای می خرید، یا اینکه به مسافرخانه می روید؟ ... ما همگی در این دنیا رهگذریم؛ و آدم مسافر برای چند روز دنیا، جای ثابتی نمی خواهد.»


محبت دنیا

کل احمد آقا می فرمودند:
« یکی از ثروتمندان را در عالم معنا مشاهده کردم که بسیار محزون بود.
وی با همان حال افسرده به من نگاهی کرد و گفت: فلانی، خداوند هیچ دیوانه ای را ثروتمند نکند!...
اگر آدمی هیچ گناهی را مرتکب نشود، همین که محبت دنیا را در دلش راه داد، کافی است تا که او را از خدایش باز بدارد.»


مرشد ادیب

مرشد ادیب نیز، پیر دل سوخته ای بود، که از افاضات حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام بهره ها برده و در کمالات و مقامات به درجاتی شگرف نایل شده بود.
کل احمد آقا درباره اولین ملاقاتش با جناب مرشد ادیب می گفت:
« در تهران به پیرمردی برخورد کردم، که هاله ای از نور، وجودش را در برگفته بود. ایشان در همان برخورد اول، نگاه عمیقی به من کرد؛ و مقداری چشم در چشم من دوخت؛ و ناگهان شروع به گریه کرد.
من هم از گریه او متأثر شده بودم، با ناراحتی گفتم: ای بزرگوار، چه اتفاقی افتاده است؟
باز به من نگاهی کرد و گفت: وقتی در باطن تو نظر کردم، دیدم که خیلی سوخته ای؛ و بیش از اندازه تو را ریاضت داده اند؛ اما دستت خالی است و هیچ چیز دندان گیری به تو نداده اند.

وقتی علتش را جویا شدم، گفت: چون دهانت چِفت درست و حسابی ندارد، و حفظ اسرار نمی کنی.
بعد از آن، ذکری به من داد و گفت: این ذکر را فلان مرتبه بگو تا شاید بواسطه آن به نان و نوایی برسی!
من هم مشغول به ذکر شدم؛ و ... مرتبه آن ذکر را تکرار کردم، که ناگهان حالی به من دست داد که احساس کردم به کل عالم احاطه دارم؛ و در هر لحظه، هر چه اراده کنم همان می شود.
اما از همان جوانی، داشتن اینگونه قدرت ها را با روحیات خود مناسب ندیده و بیشتر آنها را منافی و مغایر سیرو سلوک می دانستم. لذا دوباره ذکر را به مرشد تحویل دادم.»


ما روزی خودمان را خوردیم

« شخصی سفره اطعامی پهن کرده بود؛ و مرحوم میرزا تقی هم در آن مجلس دعوت داشت.
بعد از پایان مراسم، صاحبخانه به خاطر این سره و تشکیلاتش قدری باد به غبغب خود انداخته بود.
میرزا به محض آنکه این موضوع را فهمید،همانجا با صدای بلندی گفت: فلانی، ما روزی خودمان را خوردیم. خداوند حواله کرده بود که در اینجا به ما روزی دهد. تو این وسط چه کاره هستی، که خودت را باد می کنی؟...
و صاحبخانه، با این داد میرزا، آن چیزی را که باید بفهمد، فهمید.»



حکایت بلا و مرحوم تزودی

کل احمد آقا می فرمود :
« روزی با جناب شیخ و مرحوم تزودی و گروهی از دوستان، به امامزاده صالح علیه السلام رفتیم؛ و در صحن حرمش نشستیم.
جناب شیخ در خلال صحبت ها یشان، آرزو کردند که، ای کاش در صحرای کربلا حاضر بودم؛ و در آنجا به یاری حضرت سیدالشهدا علیه السلام می شتافتم.
در میان همین صحبت ها بودیم، که ناگهان تگرگ مفصلی شروع به باریدن کرد. به غیر از مرحوم تزودی، ما و دیگر رفقا به طرف پناهگاهی حرکت کردیم.
اما تزودی سرش را زیر تگرگ ها گرفته بود و با اشک و لابه می گفت: خدایا بزن! زورت به سر کچل من رسیده؟ پس بزن! در همین احوالات که منتظر تمام شدن تگرگ بودیم، حضرت سیدالشهدا علیه السلام در عالم معنا به شیخ الهام کردند که: در روز عاشورا، درست مثل همین تگرگ ها، بر سر من و یارانم تیر می بارید، ولی هیچکدام فرار نکردند!»

مرد خدا در برزخ

ایشان می فرمودند:
« یکی از مردان نیک روزگار را در عالم معنا مشاهده کردم که بسیار ناراحت بود.
از او پرسیدم که: تو که در این دنیا برای خداوند چیزی کم نگذاشتی، پس نگرانیت از چیست؟
او هم سری تکان داد و گفت: در دنیا، هر چه بلا بر سرم نازل می شد، آنها را با دعا و صدقه برطرف کردم. ولی اکنون که باید نتیجه و بهره آنرا ببرم، ناکام مانده ام.
و بعد گفت: به هر مقدار که در این دنیا فشار و ریاضت تحمل کنی، به همان اندازه هم به تو یقین و توحید می دهند، نه بیشتر و نه کمتر ! .»


تسلیم در برابر مشیـت خدا

وقتی کل احمد آقا در اوج بیماری و ضعف به سر می بردند؛ و تعدد و تنوع آلام و امراض ایشان، هر ناظری را به گریه می انداخت، دکتر پس از معاینه از ایشان پرسیدند که: آقا بفرمایید که چه مشکلی دارید؟
کل احمد آقا پاسخ دادند:
« بنده هیچ مشکلی نمی بینم.»
جناب دکتر، باز پرسیدند: پس کدام قسمت بدنتان درد دارد؟
کل احمد آقا پاسخ دادند:
« شما درد می بینید، این ها شفاست.»
آقای دکتر که بسیار متحیر شده بودند، باز پرسیدند: پس حالتان خوب است؟
و ایشان باز هم فرمودند:
« هر چه هست، رو به بهبودی است و از الطاف اوست.»
و به وضوح می دیدیم، که در اوج بیماری، . با آنکه تمامی اعضای بدنشان درد می کرد، باز هم بسیار سر خوش بوده و دائما" می خندیدند؛ و با آن صدای ملکوتی و نمکین خود، این بیت را با آواز خوشی می خواندند که:
« زیر شمشیر غمش، رقص کنان باید رفت / آنکه شد کشته او، نیک سرانجام افتاد»


کشتی نجات

مرحوم کل احمد آقا در مسیر محبت و سلوک عاشقانه اش، همیشه تکیه اساسی بر کشتی سیدالشهدا علیه السلام می کردند و می فرمودند:
« اما کشتی امام حسین علیه السلام انسان را با سلامتی و عافیت پیش می برد؛ و هم فال است و هم تماشا.»


ظرفیت بلا

مرحوم کل احمد آقا می فرمودند:
« یکی از اولیای زمان که خدایش رحمت کند، در توحید ید طولایی داشت. با آنکه عنایاتی به وی شده بود، اما گرفتاری و مشکلات چندان زیادی نداشت.
روزی در این فکر بودم که فلانی می رود ( سیر و سلوک می کند)، اما خیلی در فشار و مضیقه نیست، پس چرا خداوند به این شدت بار مرا سنگین کرده است؟
و چرا مقداری از بلاهای مرا به ایشان نمی دهد؟ که همان لحظه به من فهماندند: اگر ذره ای از این بلاها را به فلانی می دادیم، همان چیزی را هم که خورده بود، بالا می آورد؛ و خُرد می شد !.»


توکل مغز توحید

ایشان در خصوص توکل و رابطه آن با توحید می فرمودند:
« یکی از کودکانم وقتی خیلی کوچک بود، از یکی از دوستانم تقاضای پول کرد.
من بی اندازه از این قصه ناراحت شدم؛ و با خودم گفتم که چرا این کودک با وجود من، نظر به غیر من کرده است؟
همانجا، از طرف خداوند نیز همین حالت را احساس کردم، که او دوست ندارد بنده اش با وجود او، نظر به غیر او بیاندازد؛ و لذا می گوید: ای بنده من ( ادعونی استجب لکم)


دشنام خالصانه

مرحوم کل احمد آقا همیشه در خصوص درستی و نادرستی عملکرد افراد، بسیار محتاطانه سخن می گفتند.
هرگاه شخصی را می دیدند که در رفتارش آنچنان که بایسته است، حسن فعلی ندارد، باز هم عمل او را حمل به خیر نموده و آنرا توجیه می کردند و بر آن عقیده بودند که اگر نیت خیر باشد، عمل نیز جلوه ای الهی پیدا خواهد کرد.
در این خصوص، نقل می کردند که:
« هنگامی که عازم سفر کربلا بودیم، در قافله ما، یک لات گردن کلفتی بود، که آخر عمری و پس از یک عمر جاهلی، توبه کار شده بود و به زیارت امام حسین علیه السلام می رفت.
او آنقدر قسی القلب بود که ادعا می کرد، تا بحال هیچگاه برای کسی گریه نکرده است. زمانی که به اتفاق هیأت، به کربلا رسیدیم، ابتدا به حرم حضرت قمر بنی هاشم علیه السلام مشرف شدیم.
من هم در صحن حضرت شروع به روضه خوانی کردم؛ و داستان کربلا و ظهر عاشورا را قسمت به قسمت بیان نمودم. اما در آن میان می دیدم که این رفیقان، خم به ابرو نمی آورند.
ولی زمانی که به روضه شهادت ماه منیر بنی هاشم علیه السلام و قصه تیر انداختن حرمله به چشمان مبارک حضرت رسیدم، دیگر خون در رگ غیرت او به جوش آمد؛ و از شدت عصبانیت، فحش رکیکی به حرمله و دودمان او، حواله داد.
من از این حرکت وی خیلی مکدر شدم، و رفتار او را در شأن حرم و دستگاه کبریاتی حضرت ابا الفضل علیه السلام نمی دانستم.
آن قصه گذشت، تا آنکه شب در عالم خواب دیدم که همه زائران حسینی در حرم حضور دارند؛ و قمر بنی هاشم علیه السلام نیز به آنها صله می دهد.
اما سر دسته همه زائران، آن رفیق توبه کارمان بود، که حضرت به او عنایت خاصی داشتند.
من از این امر تعجب کردم؛ و در فکر فرو رفته بودم، که همان موقع حضرت به بنده فرمودند:
دشنام او به دشمنان ما، چون از سر اخلاص و صفای باطن بود و هیچ قصد و نیتی غیر از دلخوشی ما نداشت، لذا از عبادت و زیارت بسیاری از افراد، در نزد ما مقرب تر واقع شد.»
نکته : خوانندگان گرامی توجه داشته باشند که این عمل به صرف اخلاص کامل آن فرد توبه کار چنین باطنی پیدا کرده است و دلیلی برای تکرار آن توسط سایرین نیست .


منفعت دنیا و قبولی عمل

مرحوم کل احمد آقا می فرمودند:
« یکی از روحانیون در قدیم، چند سالی بود که در مجالس وعظ و اندرز، منبر می رفت و خطابه می گفت.
اما وقتی که به رحمت خداوند واصل شد، جناب شیخ برزخ او را مشاهده کرده بود که اوضاع و احوال چندان خوبی نداشت.
پس از آن، شیخ با افسوس گفت: حال شخصی را در برزخ دیدم که به رسول الله صلی الله علیه و آله عرض می کرد: یا رسول الله صلی الله علیه و آله، عمری است که من برای شما سخنرانی کرده ام؛ و در مصیبت فرزندانت روضه خوانده ام، آیا این جزای من است؟
حضرت نیز در پاسخ فرمودند: بله، ما اعمال تو را قبول می کردیم، اگر منفعت دنیا را در آن داخل نمی کردی!....»


تاثیر ظلم

ایشان می فرمودند:
« زمانی بنده به اتفاق شیخ رجبعلی به زیارت حضرت شاه عبدالعظیم حسنی علیه السلام مشرف شدیم. شاه پهلوی، در آن زمان، تازه دستور داده بود که چند قسمت از خیابانهای اطراف حرم را آسفالت کنند.
ما هم پس از انجام نماز و زیارت، به قهوه خانه ای در نزدیکی حرم رفتیم. در آنجا من به شیخ عرض کردم که: جناب شیخ، نگاه کنید که چقدر برای حضرت، احترام قائل شده اند و دور حرم ایشان را آسفالت کرده اند

شیخ در همان لحظه، در من تصرفی کردند که بواسطه آن، تمام خیابانها را چون رودخانه ای از خون دیدم، و امواج خون بر روی یکدیگر می غلتید. بعد شیخ فرمودند: این آسفالت را با قطره قطره خون مظلومین و بیچارگان درست کرده اند. این به ظاهر خدمت آنها، بواسطه ظلمی است که به مردم روا می دارند.»


دست بالای دست بسیار است

مرحوم کل احمد آقا، برخورد صحیح و انسانی با زن و فرزند را، امری مرثر در سلوک قلمداد کرده و ناکامی بسیاری از سالکان را در راه و بیراهه های مسیر، معطوف به این موضوع می دانستند.
لذا در جلساتشان این نکته را بسیار تأکید می کردند که:
« مراقب باشید تا در منزل، توهین و یا بی ادبی از شما صادر نشود. زیرا زن و فرزند، در برابر شما قدرت مقاومت ندارند، لذا چون نیروی مردی شما به آنان غلبه دارد، بسیار دل شکسته و غمگین می شوند.»


بت نفس

مرحوم کل احمد آقا در باب خطرات بت نفس و خوی خودپرستی، که نمونه عینی و ملموس آن در وجود همه کس، به مصداق اتم و اکملش یافت می شود، می فرمودند:
« یک عمر به خیال خودمان مجاهده می کنیم؛ و از حلال و حرام زندگیمان می زنیم، اما آخر الامر هر جا که می نشینم، می گوییم که « من» این کار را کردم، « من» این صفت را کشتم، « من» این عمل بد را کنار گذاشتم.

چهل سال، همه بت ها را می شکنیم، اما غافلیم از این که عاقبت، تبر را بر دوش بت بزرگ « من» گذاشته ایم؛ و هنو هم نفهمیدیم که همه این کارها، برای آن است که خودمان را از ما بگیرند.
آن زمانی که « من» از آدمی جدا شد، جان ها خلاصی می یابد؛ و آنوقت است که می شود نفس تازه ای کشید.»


ریاضت بی نتیجه

یکی از ارادتمندان ایشان نیز نقل می کرد که:
چند روزی بود، که نیت کرده بودم تا از برای تزکیه نفس و تطهیر روح، از غذای معمول خود صرف نظر کنم؛ و جز نان و آب چیز دیگری نخورم. در همان چند روز اول، به خدمت کل احمد آقا رسیدم.
ایشان به محض آنکه مرا دیدند، با حالت بر افروخته ای فرمودند:
« با این نخوردن ها، دارید زورِ الکی می زنید. تا بحال گرسنگی دادن به خود، چه کسی را پاک کرده است؟
به دامن حضرت پناه ببرید، تا خودش باطنتان را تطهیر کند!
رفیق، این را بدان که اگر ما بر عقایدمان ثابت قدم بمانیم، او خود به قدر کافی ما را گرسنگی خواهد داد. یک عمر ریاضت بیهوده می کشید، آخر الامر، بار مانده و خر درمانده...»



ملاقات با آیت الله بهاءالدینی

یکی از دوستان که در خدمت کل احمد آقا در این ملاقات حضور داشته نقل می کند :
به محض آنکه با مرحوم کل احمد آقا، وارد محوطه حسینیه آیت الله بهاءالدینی شدیم، آقا نگاه بسیار عمیق و پرمعنایی به کل احمد کردند و با حالت عجیبی فرمودند:
« این مرد آزاد شده امام حسین علیه السلام است و نور سید الشهدا علیه السلام را در چهر ایشان مشاهده می کنم.»
این جملات هنوز قبل از آشنایی و صحبت کردن آن دو بزرگوار بیان شد. یعنی به محض وارد شدن مرحوم کل احمد، آقای بهاء الدینی این جملات را فرمودند.
وقتی کل احمد آقا با آقای بهاء الدینی سلام و مصافحه کردند، آقای بهاء الدینی فرمودند:
کل احمد را به اندرونی منزل بیاورید، که این نکته برای ما بسیار عجیب بود. زیرا آقا، هر کسی را با خود به اندرونی منزل نمی بردند و غالب ملاقات های رسمی در همان حسینیه صورت می گرفت.
بعد از نشست و گفتگوها، کل احمد آقا شروع به صحبت کردند و در خلال گفته هایشان، فرمودند:
گر می برندت واصلی / گر می روی، بی حاصلی

آقای بهاء الدینی از این جمله زیبا، بسیار لذت بردند و به آقای فرحزاد فرمودند:
« این جملات را بنویسید. این جملات خیلی ارزش دارد و بیانگر تفکر عمیق ایشان است. کل احمد، ملای بدون عمامه است.»

نگارمن، که به مکتب نرفت و خط ننوشت / به غمزه مسئله آموز صد مدرس شد.

حجت الاسلام فرحزاد نیز می فرمودند: آقای بهاء الدینی، در توصیف کل احمد آقا می فرمودند:
« کل احمد، معجزه امام حسین علیه السلام است.»

برادر زاده آیت الله بهاء الدینی نیز نقل می کردند که: در ایام بیماری عموی بزرگوارم، به همراهی کل احمد آقا به عیادت ایشان رفتیم.
پس از صحبت ها و گفتگوهای نخستین، آیت الله بهاء الدینی نفسی تازه کرده و فرمودند: « کل احمد، وقتی که شما وارد مجلس شدید، احساس کردم که نور حضرت سید الشهدا علیه السلام وارد مجلس شد. بعد که درب را نگاه کردم، دیدم که شما وارد شدید.


غیبت ، مولد تاریکی

در یکی از جلسات شب های جمعه، پس از پایان مراسم، گروهی از دوستان در گوشه ای از مجالس نشسته بودند؛ و در مذمت شخصی، صحبت های نادرستی کرده و به قولی بزم غیبتی آراسته بودند.
گفتگوی آنها به گونه ای بود که کسی از محتوای سخانشان با خبر نمی شد.
مرحوم کل احمد آقا نیز در صدر مجلس، با گروهی مشغول به صحبت بودند، که ناگهان در چهره ایشان تغییری ایجاد شده و رو به اهل مجلس کردند و با صدای بلند فرمودند:
« رفقا، مجلس تاریک شده است. به جهت رفع ظلمت، صلوات بفرستید!»
و پس از لحظه ای تأمل، فرمودند:
« بدگوئی از خلق الله ، مجلس اهل بیت علیهم السلام را تاریک می کند.»


تاثیر غیبت

ایشان می فرمودند:
« در کربلا، مدتی بود که حال معنوی خوبی نداشتم. لذا با ناراحتی و کدورت، به حرم حضرت سید الشهدا علیه السلام مشرف شده و با توسل عرض کردم که یا ابا عبدالله ، مدتی است که نمی توانم مانند گذشته، در مصائب شما گریه کنم. علتش چیست؟
پاسخ فرمودند:
تنها دلیلش این است که اختیار زبانت را از دست داده ای و هر چه پیش می آید می گویی!


علت کراهت غیبت

مرحوم کل احمد آقا، در بیان یکی از علت های پستی و فرومایگی این صفت مذموم، می فرمودند:
« یکی از عواملی که اینقدر غیبت در اسلام منع شده، آن است که اگر شخصیت کسی در نزد دیگران خراب شود و عیوب زشت وی آشکار گردد، تا یک عمر، همگان آن شخص را بواسطه همان عمل بد او می شناسند؛ و همیشه خرابی کردار او به چشم می آید.
در ایام جوانی یکی از دوستانم را در حال انجام عمل زشتی مشاهده کردم. این اتفاق باعث شد که تا حسابی از چشم من بیافتد.
حضرت همان روز و در حالی که در قنوت نماز بودم، باطن او را به من نشان دادند. باطن وی، بسیار نورانی بود و درست و حسابی با خدا عشقبازی می کرد. سپس به من فرمودند: تو آن سوی وجود او را دیدی. اکنون این سوی او را هم تماشا کن!»

امان از کمی توشه

کل احمد آقا نقل می کردند :

« در همان دوران جوانی، با جناب شیخ به سر مزار قطب راوندی آمدیم. قطب در عالم معنا به شیخ گفت:
یا شیخ، التماس دعا
شیخ پرسید: شما دیگر چرا درخواست دعا می کنید، که عمریست زائران بی بی فاطمه معصومه علیها السلام بر سر مزارتان فاتحه ای می خوانند و شما را شفیع خود قرار می دهند؟
قطب نیز آهی کشید و گفت: این را به مولی امیرالمؤمنین علیه السلام بگو که می فرماید: آه، از کمی توشه»





امام رضا علیه السلام و زائران مخلص

از قول جناب کل احمد نقل شده :
« جناب شیخ در عالم معنا مشاهده کرده بود که زائران حضرت رضا علیه السلام، هرگاه از روی صدق و صفا و اخلاص، در و دیوار حرم را می بوسند، حضرت دست مبارکشان را پیش آورده و در برابر لب های آنان می گیرند؛ و در حقیقت، زائران به دستان مبارک حضرت بوسه می زنند.»

تاریکی حرم

کل احمد آقا نقل می کرد :
« چند سال پیش، به حرم حضرت علی بن موی الرضا علیهم السلام مشرف شدم. ولی در حرم بسیار دلم گرفت و احساس رهایی و انبساط نمی کردم.
در آن حال، جلوه ای عنایت شد و فرمودند: من که شمس الشموس هستم و ظلمتی ندارم. اما تاریکی حرم، بخاطر این جماعت ( مردم) است که هر کجا قدم می گذارند، سایه گناهانشان را هم با خود می برند.»





خدمت به خلق

کل احمد آقا، دلیلی را در اولویت خدمت به خلق بر دیگر شاخصه ها بیان می کردند، که البته به نظر می آید حکمی بسیار منطقی و قطعی است.
ایشان می فرمودند:
« توجه مداوم و حضور لحظه به لحظه، کار هر کسی نیست؛ و عده مخصوصی می توانند بطور مداوم در توجه و تذکر بسر برند. ولی هر کسی می تواند صفت را ملکه خود کند؛ و با نیروی کردار نیک و پسندیده، پیش برود.
ویژگی مهم احسان به خلق این است که صفات دیگر را نیز به دنبال خود می آورد. هیچ صفتی بهتر از لوطی گری نیست؛ و انفاق، ریشه در عبودیت دارد. پس ای رفقا، بدانید که هیچ عملی مثل احسان، بنده را به مولایش نزدیک نمی کند! ...»

احسان به خلق

ایشان می فرمودند:
« در اهمیت احسان به خلق همین بس، که خداوند فرموده است: اگر من بشر بودم، بیشترین کاری که انجام می دادم، همانا خدمت به دیگران بوده است. پس رفقا، بیایید از همین حالا تمرین کنیم که از پول بگذریم، تا همین فردا آقا امام زمان علیه السلام تشریف آوردند و دستور فرمودند که جان بدهید، برایمان دشوار نباشد.»

انفاق

کل احمد آقا ملکه شدن صفات خدایی را به مرض احسان تعبیر می کردند؛ و انفاق زیاد و بدون معیار و اساس را بانی فقر و تنگدستی می دانستند. لذا در این باره می فرمودند:
« اگر مرض احسان بگیری ، پول در جیبت دائما" شاخ می زند، تا انفاقش کنی .
پول در جیب من هم سنگینی می کرد. به محض آنکه چیزی دستم را می گرفت آنرا انفاق می کردم . اگر کسی از من چیزی را درخواست می کرد، اگر هم نداشتم، از اهل محل و رفقا قرض می کردم، تا او سرافکنده نشود.

با این وضع به یاد حرکات مرشد چلویی می افتادم و هیچگاه باورم نمی شد که تا آخر عمر، سر و سامانی پیدا کنم. اما در انفاق نه بخل بورزید، و نه آنقدر بدهید که آخر الامر خودتان محتاج شوید.»
ایشان ، دوستان و رفقا را از مجالست و هم نشینی با افراد بی صفت و بخیل، به شدت منع کرده و می فرمودند:
« بخیل، اسیر آتش درون خودش است؛ و در شعله های حرص و طمع می سوزد؛ و دیگران را نیز با خود می سوازند. لدا اگر با نفس خودمان هم، هم نشین شویم، صفت گرگیمان جلوه پیدا می کند.»


تکرار برای یقین

روزی یکی از پزشکان متدین، به جلسه ایشان آمد. یکی از دوستان، او را به خدمت کل احمد آقا معرفی کرده و از ایشان درخواست سفارش و نصیحتی کارگشا کرد. کل احمد آقا نیز فرمودند:
« هر چیزی در عالم برای کاری است؛ و جایگاه مخصوصی دارد. اگر چیزی را در جای غیر مقتضی قرار دادی، امر نادرستی را مرتکب شده ای. انسان هم در عالم برای خدمت و بندگی آمده است.
بعضی افراد به شما مراجعه می کنند که در وضع مالی نامساعدی بسر می برند؛ و برای درمان پولی نداشته و از پرداخت حق شما عاجزند. وظیفه معنوی شما این است که علاوه بر آنکه آنها را بصورت رایگان معالجه می کنید، چیزی هم در دستشان بگذارید، تا صرف امور عقب افتاده خود کنند. حتی اگر لازم باشد، پول نسخه و دوای آنها را هم بپردازند.»

در خلال همین سخنان، شخصی گفت: الحمدالله آقای دکتر، همین صفت را در خود پیاده کرده اند. کل احمد آقا نیز در تکمیل کلامشان فرمودند:
« می دانم، اما هدف از این تکرارها این است که قلب ها، ایمان پیدا کند و به مقام یقین برسد.»


حمال و صفت احسان

ایشان می فرمودند:
« جوان که بودم، شخص حمالی را می شناختم که تکه نانی در دست داشت و خیلی هم گرسنه بود.
اما وقتی که خواست آنرا بخورد، سگ گرسنه ای را با بچه هایش در خرابه ای دید، که همه گرسنه بودند. لذا دلش برای آنها سوخت؛ و همه آن تکه نان را برای آنها پرتاب کرد و رفت.
فردای آن روز، در میدان بار، با خانمی برخورد کرد که از او خواسته بود تا خریدهایش را به منزلش ببرد. در میان راه، آن بانو از اوضاع زندگی و امورات آن مرد سوالاتی کرد؛ و زمانی که صداقت و درستی آن شخص را دید، به یکباره شیفته او شد و از وی تقاضای ازدواج کرد.
آن جوان پس از مدتی به برکت امام حسین علیه السلام و آن خدمتی که به آن سگ و بچه هایش کرده بود، به یکی از تجار بزرگ تهران تبدیل شد؛ و در امورات خیریه و خدمت به خلق الله، بسیار کوشا.
( هل جزاء الاحسان الا الاحسان) »


نفس کشیدن برای خیر رسانی

روزی شخصی در مجلس، و در میان صحبت های کل احمد آقا آهی کشید و گفت: خدایا، عاقبت همه ما را ختم به خیر کن!
کل احمد آقا نیز فرمودند:
« عاقبت همه ختم به خیر است، ان شاء الله. ولی باید از خدا بخواهیم که هر نفسی که می کشیم، به خیر دیگران باشد؛ و لحظات ما نَفَس به نَفَس، در جهت خیر رسانی باشد.»


مقام شاه عبدالعظیم حسنی

ایشان در خصوص مقام معنوی شاه عبدالعظیم علیه السلام می فرمودند:
« شیخ، زمانی به زیارت حضرت شاه عبدالعظیم حسنی علیه السلام رفت. بعد از توسل کوتاهی، از حضرت پرسید:
شما چگونه به این مقامات رسیده اید؟
ایشان نیز به وی فرمودند: من قرآن می نوشتم و می فروختم؛ و پولش را فورا" انفاق می کردم. همین احسان به خلق، مرا به یاد مقامات رساند.»





شیخ در زیارت

( من قضی لاخیه المؤمن حاجه کان کمن عبدالله دهره)، « هر کس نیاز برادر مؤمنش را برآورده کند، خدا را در تمام عمر عبادت کرده است.»
ایشان می فرمود :
« جناب شیخ رجبعلی خیاط ، روزی به حرم سیدالشهدا علیه السلام مشرف شد. در حین زیارت، متوجه شد که حال معنوی همیشگی را ندارد؛ و آن جلوه های معنوی، در پیش چشمانش ظهور نمی کند.
بخاطر همین از حرم خارج شد و سخت در فکر فرو رفت. هنوز مقداری از حرم دور نشده بود. که به فقیری برخورد کرد و مقداری به وی کمک نمود. درست بعد از آن مشاهده کرد که دوباره، آن حال معنوی و دید باطنی گذشته را بازیافته است؛ و می گفت: این حال، به برکت همان انفاقی است که در برابر حرم انجام دادم.»


احسان به مادر

مدتی بود که مادر یکی از افراد جلسه، از دیر آمدن فرزندش بسیار ناراحت بود؛ و بیشتر اوقات نسبت به این عمل، ابراز نارضایتی می نمود.
آن شخص نقل می کرد که: در خلال همین مشکلات و ناراحتی ها، به خدمت کل احمد آقا رسیدم. ایشان یکباره رو به من کرده و فرمودند:
« بهترین احسان تو در این زمان، این است که شب ها را زودتر به خانه بروی، تا مادرت چشم براه نباشد.»


روزی رسان

ایشان می فرمودند:
« جوان که بودم، حقوق هر روزه من سه تومان بود. لذا بنا را بر آن گذاشته بودم که هر شب، یک تومان آنرا به خانواده فقیری بدهم؛ و یک تومان دیگر را به یکی از دوستانم که وضع مالی چندان خوبی نداشت؛ و یک تومان باقی مانده را صرف خرج و مخارج خودم می کردم.

تقریبا" یک سال از این موضوع گذشت، تا آنکه ماه مبارک رمضان فرا رسید. من که در ماه مبارک رمضان کار نمی کردم، آخرین حقوقم را بگونه ای تقسیم کردم که پنج قرآن، به آن خانواده و پنج قرآن به آن شخص فقیر رسید؛ و دو تومان برای خودم باقی ماند؛ و با خوش خیالی؛ برای احتیاط پول پس انداز کردم.
اما غافل از آنکه خداوند همان روز اول، آنچنان مرا در فشار و ریاضت قرار داد، که تمام آن دو تومان را یکجا از دست دادم. من هم بسیار از این اتفاق در فکر فرو رفتم؛ و به دنبال گیرِ کار می گشتم، که همام موقع از عالم معنا به من حالی کردند که: فلانی! این همه سال این یک تومان تو را نگه داشته بود یا ما؟ روزی رسان تو، ما هستیم یا آن سکه ها!؟...»

احسان به خلق

ایشان در این خصوص می فرمودند:
« سفارش من به شما این است که، کار کنید و پول آنرا دست به دست کرده و احسان کنید!
پول تنها، برای آن خوب است که انفاق شود، و دیگر هیچ. اگر با آن، این معامله را صورت ندهید، همانا بتی خواهد شد، تا آنرا بپرستید. پول خوب است و خیلی هم به درد می خورد، اما به شرط آنکه بتِ من و شما نشود.»

البته جناب مرشد چلویی نیز جمله شیرینی در حول و حوش این مضامین داشتند. ایشان می فرمودند که: « پول بسیار بسیار خوب است، ولی تا حدی که در دست باشد و انفاق بشود. اما اگر محبتش در دل نشست، آن زمان است که تبدیل به بت بزرگ می شود.»


توجه به خدا

جناب کل احمد آقا نقل می کردند :

« یکی از مؤمنین مفاتیح را باز کرد؛ و نگاهش به مناجات گناهکاران افتاد. یک لحظه به خود گفت که: من، اهل مراقبه هستم؛ و تا بحال به دنبال معاصی کبیره هم نرفته ام.
پس احتیاجی نیست که این مناجات را بخوانم. در این خیالات بود که همانجا ندا آمد: فلانی، دنبال گناه می گردی؟
هر نفسی که برای غیر خدا بکشی، معصیت است.
یک معنی تقوی نیز همین است، یعنی دلت را همیشه و در هر آن، پیش خدا نگه داری و حتی برای لحظه ای هم، از آنجا منفک نشوی.

یک بار در عالم معنا به من حالی کردند که: سلمان فارسی در زمان خودش، حتی لحظه ای هم از امام زمانش، منفک نشد. پس باید مثل سلمان رفتار کنیم تا اهل بیت علیهم السلام ما را بپذیرند.»
و باز در جایی دیگر می فرمودند:
« آیا می دانی قیمت تو چقدر است؟
قیمت هر انسان، به همان اندازه ای است که به خداوند توجه دارد. آمیرزا تقی، همیشه می گفت: قلعه گیری خیلی راحت است، اما قلعه داری است که مشکل می باشد. عاشق شدن خیلی راحت تر از این حرفهاست، اما عاشق ماندن و عاشق مردن است که مرد راه می خواهد.
خداوند در قرآن می فرماید: ( ان الذین قالوا ربنا الله ثم استقاموا تتنزل علیهم الملائکه ...)


میوه های توحیدی

در یکی از مجالس کل احمد آقا در حالی که از شدت بغض و گریه، دائما" کلامشان قطع می شد، دستها را بالا برده و فرمودند:
« خداوندا، حضرت موسی به تو عرض کرد که: یا الهی، من در کشکولم چیزی دارم، که تو در هت آسمانت آنرا نداری؛ من در کشکولم خدایی مثل تو دارم. پس، بارالها، از آن میوه توحیدیت که روزی دوستان خود کرده ای، در دامن ما هم بریز!»

الهی، وصل خود را سهل گردان! / دل نا اهل ما را اهل گردان!



حقیقت بندگی

کل احمد آقا در بیان یکی از تفاسیر بندگی و سرسپردگی به فرامین الهی، می فرمودند:
« بندگی تنها، در بجای آوردن نماز و روزه و احکام شرعی خلاصه نمی شود.
حقیقت بندگی که این چیزها نیست. بندگی یعنی، عبد در برابر مولایش هیچگونه اراده ای از خود نداشته باشد؛ و هر چه صاحبش اراده کند، بنده نیز همان را اطاعت کند.
بنده آن باشد که بند خویش نیست / جز رضای خواجه اش در پیش نیست
شخصی غلامی خرید.
بعد از آنکه به خانه رسیدند، از او پرسید: چه می خوری؟
غلام جواب داد: هر چه شما بدهید. پرسید چه می پوشی؟
جواب داد: هر چه تو بپوشانی. پرسید چه کاری انجام می دهی؟
جواب داد: هر کار که شما واگذار کنید.



بزرگترین مقام، بندگی است

روزی یکی از مشایخ صوفیه، با گروهی از مریدان خویش به محضر کل احمد آقا رسید.
ایشان هم بر طبق خلق و خوی جوانمرادانه ای که داشتند، با کمال انبساط و خوشرویی آنها را پذیرفتند.
درویش در همان مقدمه، با حالت خاصی به کل احمد آقا عرض کرد که: حضرت آقا، من از راه دوری به اینجا آمده ام، تا ببینم که چه چیزی در چنته داری! ( شاید منظور او، همان خوارق عادات و باصطلاح کراماتی است که متأسفانه گروهی چشم عنایت به آن دوخته اند.)
کل احمد آقا نیز در پاسخ فرمودند:
« بگو تا بدانم، که به دنبال چه می گردی؟
اصلا" چه می خواهی؟
غیر از آنکه باید عبد و خاکسار خداوند باشیم، چه چیز دیگری هست، که باید مالک آن شویم؟

در ضمیر ما نمی گنجد به غیر از دوست کس
هر دو عالم را به دشمن ده، که ما را دوست بس!


شبی در خواب، شیخ رجبعلی خیاط را مشاهده کردم.
از او پرسیدم که در آن عالم چه چیزی به دردمان می خوری؟
ایشان در حالی که با مشت به سینه اش می کوبید، فرمود: سنگ خداوند را به سینه زدن.
درویش، خداوند التماس بنده اش را دوست دارد.
اگر هم بخواهد که به کسی لطفی کند، حالی در وجود او می نشاند که دائما" التماسش را کند؛ و از عمق وجود، او را طلب کند. دوای ما گدایی است.
مخ العباده، گدایی است. من جّد و جد. برو!
اگر استعدادش را نداری، از خودش استمداد کن!»



آیت الله کوهستانی ، بنده خدا

کل احمد آقا درباره آشنایی و مؤانست با آیت الله کوهستانی می فرمودند:
« با هم رفیق بودیم، و هر از چند گاهی یکدیگر را ملاقات می کردیم.
در وصف او همین بس که بندگی خداوند را به کوهستانی داده بودند، که روح همه چیزهاست.»






هسته شیرین

شخصی روحانی، در یکی از شب های جمعه، پس از اتمام جلسه به خدمت کل احمد آقا رسید و به ایشان گفت :
دیشب وجود مقدس امیرالمؤمنین علیه السلام را در عالم خواب دیدم که با جلال و عظمتی مثال زدنی، جلوس کرده بودند؛ و رفعت و عطوفت چشمگیری از چهره ایشان نمایان بود.
در آنجا شما را نیز دیدم که روی زانوی مبارک حضرت، همانند پسر بچه ای کوچک، نشسته بودید، در حالی که چشم از چشمان مولی بر نمی داشتید؛ و دائما" نگاهتان معطوف به ایشان بود.
کل احمد آقا، تبسمی کرده و فرمودند:
« ان شاء الله که همه ما نگاهمان به آن طرف باشد!»
و پس از لحظه ای تأمل، باز فرمودند:
« رفقا، قبله اهل دل، علی ولی است. اگر از قبله دل، که کعبه حقیقی و باطنی است روی برگردانیم، دینمان را به وادی بطلان کشانده ایم.
ما تا زلف هایمان را به زلف حضرت گره نزنیم، از وجودش نیز بهره ای نخواهیم برد.
ما همه، هسته تلخیم. باید با هسته مولی پیوند بخوریم، تا شیرین شویم.»



پیغام دوست

روزی یکی از دوستان ایشان، که قصد زیارت کربلا داشت، برای خداحافظی به خدمت کل احمد آقا رسید؛ و از آن جهت که رسم و آئین زائران است، تا سلام و ادب بندگان را به درگاه پادشاه عالی مقام برسانند، در هنگام رفتن، کل احمد آقا به وی فرمودند:
« به حرم امام حسین علیه السلام که وارد شدی، از طرف من، به حضرت سلام برسان!
سپس بگو: جونم، جونم، جونم، فقط همین. زیرا من، چیزی بیشتر از جانم ندارم، که فدای امام حسین علیه السلام کنم.»



محبت امام حسین - ع

کل احمد آقا می فرمودند:
« محبت امام حسین علیه السلام، باعث وسعت رزق می شود.
مردم ایران نیز به واسطه محبتی که نسبت به سالار شهیدان دارند، در وسعت و نعمتت بسر می برند.
هم چنین دست ولایت به انسان نمک می دهد، لذا دوستان اهل بیت علیهم السلام، همه شیرین و دوست داشتنی هستند؛ و از طرفی کشور ایران نیز متعلق به امام حسین علیه السلام است. بخاطر همین موضوع، ایران نمک خاصی دارد، که در هیچ کجای عالم، این شیرینی و ملاحت به چشم نمی خورد.»


طواف به دور محبوب

یکی از دوستان ایشان نقل می کردند که:
فرصتی دست داده بود، تا برای زیارت خانه خدا، به سرزمین حجاز رهسپار شویم. اما قبل از حرکت، به خدمت کل احمد آقا رسیدم؛ و از ایشان خواستم تا بنده را مقداری نصیحت کنند.
کل احمد آقا تنها به یک جمله اشاره کردند که در من تأثیر زیادی گذاشت. ایشان فرمودند:
« سعی کن! تا هر چقدر که دور خانه خدا طواف می کنی، به عشق امام حسین علیه السلام باشد. به آن امید که طواف تو جلوه حسینی پیدا کند.»


عصاره توحید

مرحوم کل احمد آقا، ارادتی عجیب به مقتل خوانی و گریه بر سید الشهدا علیه السلام داشتند؛ و همیشه در مجالس و نشست های دوستانه، چند جمله ای هر چند کوتاه، مقتل خوانی کرده و سپس، مدح امیرالمؤمنین علیه السلام را آغاز می کردند؛ و به دوستان و رفقا می فرمودند:
« مقتل سید الشهدا علیه السلام و مدح امیرالمؤمنین علیه السلام، عصاره توحید است.»
و همیشه به دوستان سفارش می کردند که:
« در جلسات دوستانه و محافل انس، حتما" چند جمله ای مقتل قرائت کنید؛ و پس از آن، فضایل و مدایح امیرالمؤمنین علیه السلام را نقالی کنید، که نمک عالم در این است.»

نظرات (5)
چهارشنبه 25 اردیبهشت‌ماه سال 1387 ساعت 18:55
خیلی خوب بود
امتیاز: 1 0
سه‌شنبه 6 اردیبهشت‌ماه سال 1390 ساعت 15:12
جناب کربلایی احمد تهرانی می فرمایند:
هرگاه یک یاعلی از سر اخلاص بگوییم به واسطه آن فرشته ای خلق می شود که تا قیامت عبادت خداوند تبارک و تعالی را انجام می دهد که ثواب آن عبادت به اسم من و توی یاعلی گو ثبت می گردد.
امتیاز: 0 0
پنج‌شنبه 28 دی‌ماه سال 1391 ساعت 03:08
سلام
خدا قوت
ممنون
یا علی
امتیاز: 0 0
چهارشنبه 7 آبان‌ماه سال 1393 ساعت 23:52
سلام کتاب رند عالم سوز ایشان فوق العاده است مطالعه کنید این کتاب بوی خدا میده و ارزش و عشق کربلایی احمد دشاهده میشود کیمیای محبت را هم پس از آن بخوانید ولی اول رند عالم سوز را بخوانید.:لبخند
امتیاز: 0 0
چهارشنبه 7 آبان‌ماه سال 1393 ساعت 23:55
سلام کاش میشد از این جا دعوت نامه داد به دوستان دیگمون تا بیان این سایتو مشاهده کنند.کمی به روز تر کنید لطفا.
امتیاز: 0 0
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد
نیرو گرفته از : blogsky.com