X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل
RSS

زندگینامه آیت الله مرتضی زاهد

چهارشنبه 25 اردیبهشت‌ماه سال 1387 ساعت 14:49
25 اردیبهشت

 

 

از زبان یکی از شاگردان ، زندگینامه ایشان چنین نقل شده است :

او را به نام شیخ محمد حسین نفتی، و بعدها زاهد می شناختم. قد متوسطی داشت، با ظاهری ساده و قیافه ای جذاب و کلامی دلنشین. چشمان ضعیفی داشت و به همین خاطر وقتی حرکت می کرد، دست او را می گرفتم.

چنان جذبم کرده بود که از پرسیدن نام خانوادگی ایشان غفلت کرده بودم. از دیگر دوستان هم وقتی سؤال کردم، آنها هم مثل من بودند، در جواب می گفتند: ما هم فقط ایشان را به نام شیخ محمد حسین زاهد می شناسیم.
اطلاع از نشانی محل و سال تولد ایشان هم دست کمی از نام خانوادگی شان نداشت.

مرحوم آقا شیخ محمد حسین ، از علم و سواد بالایی برخوردار نبود ، اما نه بدبن جهت که ایام تحصیل را قدر ندانسته باشد ، بلکه به این علت که از حدود چهل سالگی گام در این راه گذاشته بود .
پیش از آن به شعل نفت فروشی مشغول بود و در آن سالها نیز مردی مومن و بی رغبت به دنیا بود و گاه به گاه در درس مرحوم آقا سید علی مفسر حاضر می شد .
یکی از این روزها که با چرخ نفت فروشی گذارش به کنار مسجد جامع تهران افتاده بود ، دقایقی در پای درس آیت الله مفسر نشست ، ولی درآن مجلس یکباره انقلاب و جرقه ای الهی در قلب و جانش پیدا شد و به طور قطع تصمیم گرفت تا از آن به بعد به فراگیری علوم ودینی بپردازد و به سلک روحانیت در آید و یکی از تبلیغاتچی های خدای رب العالمین باشد
.
ابتدا به مدت یکسال و نیم در مشهد و بعد چند سالی در تهران به طلب علم و فضیلت پرداخت .
سالهای تحصیل کم بود اما بسیار پربار، بطوری که مرحوم زاهد در میان مدرسین تهران ، یکی از بهترین و دقیق ترین مدرسین ادبیات عرب به حساب می آمد .
مرحوم زاهد در خواندن ادعیه وارده از ائمه معصومین بسیار توانا بود و صدایی گیرایی داشت ، و در تمام ماه رمضان مجالس دعا و احیا برقرار می کرد . بسیاری از مومنین خودشان را از اطراف و اکناف به مسجد امین الدوله رسانده تا از مجالس ایشان بهره مند گردند .

آقا شیخ مرتضی زاهد و آقا شیخ محمد حسین زاهد هیچ نسبت فامیلی با هم ندارند و هر دو بزرگوار به علت زهد و تقوای واقعی از سوی مردم ملقب به زاهد شده اند .
این دو بزرگوار هر دو در سال 1331 هجری شمسی از دنیا رفته اند .

یکی از علمای اهل معنا درباره این دو بزرگوار می فرمود :
« هر دو زاهد ، بسیار عالی و خوب بودند ، اما آقا شیخ محمد حسین زاهد دلبری و جلوه اش برای عموم مردم به خصوص جوانان بود ولی آقا شیخ مرتضی زاهد برای اولیا خدا و مجتهدین تهران دلبری و جلوه داشت . »


ساده زیستی

مرحوم آقا در منزل مردی به نام حاج آقا کلاهدوز، رو به روی حمام نقلی مستأجر بود.
هر ماه رأس موعد مقرر، اجاره بها را پرداخت می کرد. هر چه آقای کلاهدوز می گفت: " آقا، من خانه را به عنوان اجاره به شما نداده ام شما نمی خواهد اجاره بدهید." آقا توجهی نمی کرد و ماه به ماه اجاره منزل را پرداخت می کرد و می فرمود:
اگر از من اجاره نگیری از این جا می روم و اگر این مقدار کم است، از این جا بروم. چون بیشتر از این توان پرداخت ندارم.
آقای کلاهدوز می گفت: حالا که اصرار می فرمایید، لااقل در طبقه بالا که تمیزتر است ساکن شوید.
ولی در جواب می شنید: پول اجاره طبقه بالا را ندارم و جایی که نتوانم اجاره اش را بدهم، نمی نشینم.

خلوص نیـت

ایشان تعریف می کرد:
اوایل طلبگی در ماه محرم، برای اقامه عزای سید الشهدا به مجلس عزایی رفتم، اما هر چه صبر کردیم واعظ نیامد، صاحب خانه رو کرد به من و گفت: آشیخ تا واعظ می آید شما روضه بخوان، روضه خواندن همان و دعوت های پشت سر هم، همان.
کار به جایی رسید که بعضی از شب ها تا نیمه شب جلسه داشتم، خلاصه کارم گرفته بود.
یک شب با خودم خلوت کردم، با خودم گفتم: حسین تو برای تجارت آمدی یا آدم شدن، بعد از آن دیگر دعوتی را قبول نکردم، دنیا طرفم آمد، اما از آن فرار کردم.


عزم و اراده برای خدمت

ایشان برای تحصیل علوم حوزوی، ابتدا مشهد مقدس را انتخاب کرد، اما اقامت در مشهد فقط یک سال و نیم به طول انجامید، پس از آن برای ادامه تحصیل به تهران هجرت کرد.
در تهران افتخار شاگردی آیت الله سید علی حائری - ره معروف به مفسر، نصیبش شد و از محضر آن عالم وارسته کسب فیض کرد.
فقه را هم از باب طهارت تا دیات در محضر حاج آقا عیسی فرا گرفت.

در زمانی که مشغول تحصیل بود، برای گذران زندگی به اتفاق برادر در تهران به نفت فروشی پرداخت و این کار ادامه داشت تا زمانی که ایشان را دیدند که لوازمشان را جمع می کندد ، از ایشان پرسیدند که چه اتفاقی افتاده ؟

فرمود:
تا حال درس خواندن برای من مستحب بود. ولی الان که عمامه ها را از سر علما برمی دارند، بر من واجب است که مقابله کنم و مشغول کار فرهنگی شوم.



اهمیت به حق الناس

دقت و توجه ایشان به حق الناس در مطالبی که نقل شده بخوبی پیدا است :
یک روز ایشان به مناسبتی فرمود:
اگر مثلا" یک تومان به مردم بدهکار هستید، نروید 5 ریال پول ماشین دودی بدهید، برای زیارت عبدالعظیم و 5 ریال برای برگشت. حق ندارید این کار را بکنید، شما اول باید طلب مردم را بدهید بعد اگر خواستید زیارت بروید، بروید.

****

در ایامی که هوا مناسب بود، مراسم دعا و مناجات شب های ماه رمضان، پشت بام مسجد انجام می شد. اما قبل از انجام مراسم آقا می فرمود:
اول از همسایه ها برای سرو صدایی که ممکن است ایجاد شود اجازه و رضایت بطلبید اگر اجازه دادند، بعد مراسم مناجات و دعا را شروع کنیم.


اهمیت به نماز جماعت

از قول یکی از شاگردان نقل شده است :
روز جمعه ای که ایشان شاگردان را - برای اردوهای تربیتی - به دولت آباد برده بود، حالشان بد می شود، تا حدی که مجبور می شوند برای آوردن ایشان به تهران، درشکه ای کرایه نمایند.
وقتی این خبر را شنیدم، ابتدا خواستم به منزل ایشان بروم، اما در بین راه با خودم گفتم: اول به مسجد بروم بعد به خانه ایشان. وقتی به مسجد رسیدم با تعجب دیدم که ایشان در محراب نشسته و آمادة نماز جماعت است.


عزت نفس و مناعت طبع

یکی دیگر از صفات پسندیده ایشان این بود که کارهای شخصی خودشان را شخصا" انجام می دادند و سعی می کردند که سر بار دیگران نباشند.
در ایامی که آقا مریض شده بود، ( و به سبب همان بیماری از دنیا رحلت کرد) عده ای از دوستان برای عیادت خدمت ایشان رسیدند ؛ حالشان مناسب نبود، دکتر علت بیماری را ضعف شدید تشخیص داده بود.

یکی از شاگردان خدمت ایشان عرض کرد در صورت امکان استخاره ای بفرمایید ...
فرمود: نیت کنید...
یک دفعه ایشان با آن حال بیماری از رختخواب بیرون آمد، و به صورت چهار دست و پا تا کنار دیوار حرکت کرد .
دستش را به دیوار گرفت و بلند شد، و از روی طاقچه چیزی برداشت و به همان صورت برگشت.
وقتی داخل رختخواب شد، در دستشان تسبیح بود و این همه زحمت برای آوردن تسبیح بود .

یکی از دوستان گفت : آقا شما می فرمودید ما می آوردیم چرا این همه خودتان را به زحمت انداختید؟

ایشان فرمود:
پیامبر اکرم ( صلی الله علیه و آله و سلم) می فرمایند: « بعد از ایمان و عمل صالح اگر کسی بتواند سربار مردم نباشد، ، من به او وعده بهشت می دهم» . آیا نمی خواهید من به وعده پیامبر خدا برسم؟

در ادامه فرمود:
داداش جون ها تا می توانید روی پای خودتان بایستید و عزت نفس داشته باشید و از کسی سؤال و درخواست نکنید و خودتان کارهای خودتان را انجام دهید.


اخلاص در عمل

اواخر جنگ جهانی دوم بود که با عده ای در محضر آقا ادبیات عرب می خواندم.
شهریه ای که می دادیم ماهی 4 تومان بود، بعد از مدتی جنگ تمام شد و ما هنوز خدمت آقا مشغول درس خواندن بودیم . وقتی که زمان پرداخت شهریه رسید، نفری 4 تومان به ایشان دادیم ولی آقا دو تومان از آن را به خودمان برگرداند.
تعجب کردیم! به آقا عرض کردیم: مگر نباید ما 4 تومان می دادیم.
ایشان در جواب ما فرمود: درست است ولی الان جنگ تمام شده و قیمت ها هم پایین آمده به خاطر همین ماهی دو تومان کفاف زندگی مرا می کند ولی شما جوان هستید، بقیه پول را برای آینده تان پس انداز کنید.


بصیرت دینی

یک شب پس از خواندان نماز مغرب و عشاء در مسجد امین الدوله، یکی از حضار بلند شد و شروع به مداحی و ذکر مصائب اهل بیت ( علیهم السلام) کرد.
بعد از تمام شدن مداحی، آقا، مداح را خواست و فرمود: شما فقط به وظیفه خود که ذکر مصائب اهل بیت ( علیهم السلام) است بپردازید و دیگر حدیث نقل ننمایید و صحبت نکنید، زیرا اگر در خواندن حدیث و صحبت کردن اشتباه کنید، موجب گمراهی دیگران می شوید و نزد خداوند مسؤول خواهید بود.


زاهد واقعی

یکی از شاگردان ایشان می گوید :
یک روز جمعه بعد از صرف ناهار وقتی مسؤول خرج، مخارج را حساب کرد، سهم هر نفر 3 عباسی شد.
ایشان فرمود:" با 3 عباسی هنوز به من می گویند زاهد."
در حالی که 3 عباسی یک ریال بود و مبلغ زیادی نبود.

****

همچنین از قول دیگر شاگرد ایشان نقل شده است که :
روزی با خودم فکر کردم، امروز یک غذای ساده تهیه کنم و ببرم حجره محل تدریس آقا و به اتفاق ایشان بخوریم، بالاخره غذایی ساده تر از نان و پنیر و سبزی پیدا نکردم، به اندازه دو نفر تهیه کردم و رفتم خدمت ایشان.

وقتی غذا را دید، فرمود: داداشی هر دوی اینها را که نمی شود خورد یا نان پنیر و یا نان سبزی، ولی چون سبزی زود خراب می شود، امروز نان و سبزی می خوریم و فردا نان و پنیر را.


پرهیز از غذای لذیذ

یکی از شاگردان ایشان نقل می کند :
مادرم برای ناهار ماهی پلو درست کرده بود به مادرم گفتم: یک بشقاب هم ببرم محضر آقا، مادر هم یک بشقاب آماده کرد و برای راحتی آقا تیغ های ماهی را جدا کرد.
وقتی غذا را خدمت آقا بردم، آقا تشکر کرد و مشغول خوردن شد در حین خوردن گفت: داداشی چقدر مرغش خوشمزه است ! .
خیلی تعجب کردم که چگونه متوجه نشده که ماهی است، معلوم بود که مزه مرغ را فراموش کرده است! .


از منظر آیت الله شاه آبادی

فرزند آیت الله شاه آبادی نقل می کند :
بین ایشان و والد مرحوم ما ( آیت الله شاه آبادی- ره ) رابطه و علاقه خاصی وجود داشت و غالبا" مشکلات خود را با پدرم مطرح می کرد.
روزی ایشان به من گفت: یک سؤالی دارم، می روی از پدرت می پرسی، بگو چشمانم خیلی ضعیف است و خوب نمی بینم لذا وقتی به بازار می آیم با مردم یا حتی زنان برخورد می کنم و متوجه نمی شوم، آیا صلاح می دانید از خانه بیرون نیایم تا این مشکل پیش نیاید؟
وقتی من پیغام آقا را رساندم پدرم فرمود:
می روی پیش شیخ محمد حسین زاهد و از جانب من می گویی، بیرون آمدن شما امر به معروف و نهی از منکر است ولو اینکه اتفاقا" با کسی برخورد کنید و اصلا" وجود شما در بیرون تبلیغ و ترویج دین و معرفی روحانیت است.


از منظر مرحوم شریف رازی

مرحوم حاج شیخ محمد شریف رازی نویسنده کتب شرح حال علما در کتاب تذکره المقابر، ص 371، درباره ایشان این چنین می گوید:
شیخ محمد حسین زاهد یکی از ائمه جماعت تهران بود که به تقوی و زهد و پارسایی شهرت تام داشت و سال ها در مسجد امین الدوله درس اخلاق برای جوانان و طلاب می گفت و آنها را به اخلاق حسنه و اوصاف جمیله ارشاد و هدایت نموده و پرورش می داد و از این رو یادگاری های بسیار در میان بازاریان و ورحانیون به جا گذاشته که به دیانت، تقوا و راستی و درستی مشهور می باشند.

وی معلومات فقهی یا اصولی زیادی نداشت ولی آنچه می دانست به آن عمل می کرد، سالک جاهل نبود.
عالمی عامل بود و در کمال قناعت و متانت، زندگی می کرد. منظر و منطقش مردم را به یاد خدا و اولیای خدا می انداخت.

در کلام استاد

بهترین سخن درباره شناخت افراد، کلام استاد درباره شاگرد است.
استادش آیت الله سید علی حائری معروف به مفسر می فرمود:
اگر در عمرم هیچ کاری جز تربیت این جوان نکرده باشم، مرا کفایت می کند.

در آن زمان در منطقه بازار و مولوی غیر از آقا، بزرگان دیگر هم بودند؛ مثل شیخ مرتضی زاهد، آیت الله سید علی حائری و آیت الله سید احمد خوانساری و آیت الله شاه آبادی و شیخ آقا بزرگ هفت تنی و ...



مرحوم آیت الله سید علی مفسر - ره


بهره معنوی

از قول یکی از شاگردان نقل شده است :
در یکی از سفرهای امامزاده داوود وقت بازگشت، به باغ مستوفی رسیدیم. عده ای دیگر از جمله شهید نواب صفوی و یارانش در آن باغ بودند. وقتی شهید نواب متوجه شد که آقا به باغ تشریف آورده اند، به اتفاق یارانش خدمت آقا رسیدند، خیلی به آقا احترام می گذاشت، متواضعانه می خواست که آقا آنها را موعظه کند.
ایشان هم چند جمله ای صحبت کرد، در هنگام موعظه مطلبی مرا به خود جلب کرد، دیدم مرحوم نواب طوری خودش را به ایشان نزدیک کرده مثل این که می خواست از نور وجود شیخ بهره معنوی بیشتری ببرد.

بصیرت در کار فرهنگی

یکی از افرادی که آن موقع کودک بود نقل می کند :
محل بازی ما معمولا" جلوی مسجد بود طبق معمول هم سر و صدا داشت.
روزی هنگام بازی، کسی از طرف آقا آمد و گفت: آقا فرموده اند: بزرگتر بچه ها نزد من بیاید، بعد از مشورت، بچه ها مرا انتخاب کردند.

رفتم خدمت ایشان. وقتی خدمت ایشان رسیدم، خیلی احترام گذاشت، بعد فرمود: داداشی نمی خواهی با من رفیق بشوی، با این کلام خیلی در دلم ذوق کردم و مجذوب ایشان شدم.
فردا شب تمام بچه های محل را به مسجد بردم، یادم نمی رود صحنه خیلی جالبی اتفاق افتاد، همه صف اول ایستاده بودیم و در همان حال بازیگوشی می کردیم و همدیگر را هل می دادیم.
بالاخره صبر یکی از نمازگزاران تمام شد و فریاد زد مسجد جای بازی نیست و ما خیلی ترسیدیم، آقا ابتدا آن شخص را آرام کرد .

بعد از آرام شدنش برای اینکه اهمیت کار را به او بفهماند فرمود: اگر من و شما را سر خیابان لاله زار رها کنند، مستقیم به مسجد امین الدوله می آییم، اما این بچه ها در طول مسیر ممکن است ده جا گیر کنند، دام های شیطان گسترده است، با این وضعیت باید این بچه ها را جذب مسجد کنیم.


تاثیر کلام

مسجد امین الدوله چند بار مرمت و بازسازی شد.
قبل از اینکه به این صورت در بیاید و بازسازی شود، به خاطر قدیمی بودن مسجد، جیرجیرک هایی داخل حیاط مسجد بودند، که سر و صدای زیادی داشتند، تا آن حد که اگر دو نفر در کنار هم مشغول صحبت بودند صدای هم را خوب متوجه نمی شدند.
همین جیرجیرک ها وقتی شیخ محمد حسین مشغول صحبت می شد، صدایی از آنها بلند نمی شد، مثل اینکه آنجا نبودند.

احترام به سادات

زمانی پسر آقای سید علی نقی امام جماعت مسجد دروازه را خدمت آقا بردند که در خدمت آقا تحصیل کند.
آن زمان شهریه 3 یا 4 تومان بود. سر ماه وقتی برای پرداخت شهریه رفتند ، ایشان فرمود: داداشی تو حاضری من پسر حضرت زهرا ( علیها السلام) را درس بدهم و پول بگیرم، حیف نیست.
هر چه اصرار شد که آقا، شما خرجتان فقط از این راه تأمین می شود، این پسر هم یک از آن بچه هاست.
ایشان قبول نکرد و فرمود: راضی نباش برای درس دادن به پسر حضرت زهرا ( علیه السلام) پول بگیرم.

اینجا نیستم


شخصی گرفتار شده بود و حاجتی داشت، به یاد شیخ محمد حسین زاهد می افتد.
به خاطر همین، شب جمعه می رود به ابن بابویه در مقبره مرحوم آقا و به ایشان متوسل می شود. بعد از ساعتی خوابش می برد.
در عالم خواب می بیند که شیخ محمد حسین زاهد از در اصلی قبرستان ابن بابویه وارد می شود و به سمت مقبره می آید، وقتی که می رسند، آقا می فرماید: داداش جون، بلند شو برو، حاجتت برآورده شده، ولی داداشی، من اینجا نیستم، بلکه در کربلا هستم.


چنین شاگردی نداشتم

آقا روزی به یک مناسبتی نقل کردند:
آخر ماه بود و پولی دیگر نداشتم. در راه منزل سرم را بالا کردم و به خدا گفتم: خدا پولم تمام شده، اگر پول نیاز داشتم چه کار کنم ؟
نزدیک منزل رسیده بودم که یک دفعه جوانی آمد و بعد از سلام گفت: آقا، حسین هستم، 3 تومان از ماه پیش بدهکار هستم. پول را داد و رفت.
وقتی منزل رسیدم هر چه فکر کردم، دیدم چنان شاگردی با آن مشخصات نداشتم.



سیراب از آب کوثر

یکی از شاگردان نقل می کند :
یک سال بعد از وفات ، شبی در خواب ایشان را دیدم.
در جاده ای در حرکت بودم که یک دفعه آقا از مقابل ظاهر شد، با اینکه در آخرین دیدار بر اثر بیماری، ضعیف و ناتوان شده بودند ولی الان ایشان را مردی 30 یا 40 ساله با صورتی سرخ و شکفته مشاهده می کردم .

با تعجب نزدیک ایشان شدم و سلام کردم. بعد از جواب سلام، فرمود: داداشی! « کیف صنعت». یعنی: چه انجام داده ای؟
شرمنده گفتم : توشه ای جمع نکردم ! .

با عتاب فرمود: چرا جمع نکردی؟
بعد فرمود: دیروز از دست مبارک صاحب الزمان « ارواحنا له الفدا» از آب کوثر سیراب شدم.



حسابرسی دقیق

یکی دیگر از شاگردان نقل می کند :
در یکی از روزهای آخر وقتی بر سر بالین ایشان نشسته بودم، آقا فرمود:
داداشی، این وضع زندگی و خانه و رفتار من است ولی دارند مرا می چلانند.
در جواب به شوخی گفتم:
آقا برای این است که دیگر چیزی باقی نماند و پاک پاک باشید.

وفات

روز به روز حال آقا بدتر می شد تا اینکه حالشان خیلی بد شد ، یک دفعه چشمشان را باز کرد و فرمود: مرا از جایم بلند کنید، آقا تشریف آورده اند.

همان طور که زیر بغل ایشان را گرفته بودیم گفتند:
« السلام علیک یا ابا عبدالله»
بعد ازگفتن این جمله در حالی که تکیه بر دستان ما داده بود، دار فانی را وداع گفت و پس از تجلیل و تکریم در ابن بابویه به خاک سپرده شد .



روایت جناب شیخ رجبعلی خیاط از وفات ایشان

یکی از شاگردان نقل می کند :
بعد از وفات آقا یکی از مقبره های ابن بابویه که مربوط به ارادتمندان ایشان بود برای دفن آماده شد.
با جمعیت تا کنار مقبره آمدیم در میان جمعیت چشمم به شیخ رجبعلی خیاط افتاد که بالا سر قبر آقا بلند بلند گریه می کرد.
ولی بعد از چند دقیقه چیزی دیدم که خیلی تعجب کردم، دیگر شیخ رجبعلی خیاط گریه نمی کرد، بلکه لبخندی بر لب داشت.
روزی از خود ایشان علت را پرسیدم.
جناب شیخ در جواب گفت:
وقتی بالا سر قبر شیخ زاهد بودم؛ عالم برزخ به من مکاشفه شد، دیدم شیخ محمد حسین بالا سر قبرش ایستاده و مضطرب است و می ترسد داخل قبر شود.
ناگهان وجود مقدس و مبارک سیدالشهدا ( علیه السلام) تشریف فرما شدند و به شیخ محمد حسین اشاره کردند و فرمودند: نترس من با تو هستم.
گریه برای ترس و اضطراب شیخ محمد حسین زاهد بود و لبخند برای تشریف فرمایی امام حسین ( علیه السلام).




نظرات (4)
دوشنبه 7 آذر‌ماه سال 1390 ساعت 20:57
ممنون از اطلاع رسانیتون!
عالی بود!
امتیاز: 0 0
یکشنبه 13 اسفند‌ماه سال 1391 ساعت 18:55
خدا انشاالله خیرتون بده و گره ای که تو زندگی دارین واستون باز کنه گشایش براتون پیدا بشه....ممنون
امتیاز: 0 0
شنبه 19 اردیبهشت‌ماه سال 1394 ساعت 17:55
سلام به شما بندگان خوب خدا انشاالله و رحمت و برکاتش

خداوند شما رو موید بدارد

زحمت میکشید در این برهه حساس و ذهن جوانان رو با مفاهیم والای عرفانی با بیان زندگی اولیا خدا روشن می سازین !
عرضی داشتم و آن اینکه ... داستان بالا مربوط به جناب آ شیخ محمد حسین زاهد هست نه آشیخ مرتضی

البته این اشتباه در بین خواص هم گاهی پیش آمده ... اما این دو عزیز این دو زاهد عالی مقام که اتفاقا هر دو هم در یک سال وفات کردند با هم متفاوتند
اصلاح بفرمایید انشاالله
امتیاز: 0 0
شنبه 9 خرداد‌ماه سال 1394 ساعت 13:22
سلام
تیتر و عکسی که گذاشته اید از مرحوم شیخ مرتضی زاهد است و زندگی نامه ای که نوشتید برای مرحوم شیخ محمدحسین زاهد است. این دو هر دو به زاهد مشهورند ولی هیچ نسبتی با هم ندارند اگرچه در یک زمان و در تهران زندگی می کردند.
امتیاز: 0 0
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد
نیرو گرفته از : blogsky.com